رشيد الدين فضل الله همدانى

93

جامع التواريخ ( اسماعيليان و فاطميان ) ( فارسى )

از سپاهان به دامغان هجرت كرد ؛ [ در ] قومش « 1 » و مازندران و عراق و خراسان اسباب و املاك خريد و آنجا ساكن شده . و قلعه گردكوه را در قديم الايام « گنبدان دژ » مىگفتند ، معطل و خراب شده [ بود ] . و در شهور سنهء تسع و عشرين و أربع مائة ، بر آنجا اندك مايه عمارتى كرده بودند ؛ و حوضى و خانه‌اى چند با تصرف سلطان افتاد و تعلق به خادمى خردك « 2 » نام داشت كه بر ممالك ملكشاه و اصحاب مناصب او مسلط بود . و اميرداد حبشى بن التونتاق ، كه در دولت بركيارق مرتبهء بلند داشت ، گردكوه را از سلطان التماس داشت . سلطان منشور آن [ نوشتن « 3 » ] به منشى اشارت كرد . خردك « 4 » خادم منشى را گفت كه اگر تو آن را « 5 » بنويسى سرت ببروم . دبير در نوشتن مثال تهاون و تعلل مىنمود ، تا وزير ، از سر خشم و حدّت « 6 » ، گفت كه بنويس ! او بنوشت و از بيم خادم [ پنهان « 7 » ] شده . روز دوم « 8 » خردك بر دست بركيارق كشته شد . و اميرداد ، در جمادى الآخر سنهء تسع و ثمانين و أربع مائة ، به پاى « 9 » قلعه رسيد و يك هفته بانواب خردك خادم ، [ كه « 10 » ] كوتوال قلعه بودند ، ماجرا كرد ؛ فايده نداشت ؛ خايب بازگشت و پنجم رجب لشكرى ساخته آنجا برد . كوتوال بر مرگ مخدوم خود « 11 » آگاه شد و نيز ذخيره نداشت ، به صلح فرود آمدند . و در منتصف شعبان ، به ميرداد [ 40 ] سپرده و آنجا نايبى نصب كرد و خود به دامغان آمد و مهندسى را بفرستاد ، صاحب بصيرتى ، به طالع « 12 » سعد رقم و اساس عمارت آنجا زد . و رئيس مؤيد الدين مظفر با شرف نسب و علوّ حسب ثروت و مكنتى تمام داشت كه جمعى از اكابر امراى سلجوقى درحمى حمايت او بودند ، خصوصا اميرداد كه دامغان در اعتداد او محصور بود و اغلب ملك آنجا زر خريد او « 13 » و وزير و امرا و اصحاب مناصب با او بىعنايت ؛ هريك طمع در اقطاع و املاك او مىكردند ؛ او را كسى نه كه به غيبت او در درگاه سلطان نيكوخواهى كند . و اميرداد را در كنار خود پروريده « 14 » و در حجرهء اصطناع او نشوونما يافته و به

--> ( 1 ) . مجمع م و د : قومس . ( 2 ) . مجمع د : خرد . ( 3 ) . مجمع د : نوشتن ؛ مجمع م : سلطان به منشى اشارت كرد كه منشور آن بنويسد . ( 4 ) . مجمع د : خرد . ( 5 ) . مجمع د و م : اين نيشور . ( 6 ) . پاريس : از سر خشم وزير . ( 7 ) . مجمع م و د . ( 8 ) . مجمع م : در اين اثنا . ( 9 ) . مجمع د : در پايه . ( 10 ) . مجمع م و د . ( 11 ) . مجمع د : از حال خوردك . ( 12 ) . مجمع م : مهندسى صاحب بصيرت را بفرستاد تا به طالع . ( 13 ) . مجمع د : زر خريدهء او ؛ مجمع م : به زر خريده بود . ( 14 ) . مؤيد الدين مظفر او را در كنار خود پروريده بود .